تبليغاتX
دانه های انار
+ نوشته شده توسط بهمن در دوشنبه هفتم بهمن 1387 و ساعت 12:51 |
 

I asked for motivation,and He showed me eople who needed help
.
Iasked for love and He provided me with opportunityTo give love toothers
.

من انگيزه خواستم و خداوند كساني را به من نشان داد كه نيازمند كمك بودند.من محبت خواستم و خداوند به من فرصت داد تا به ديگران محبت كنم.
+ نوشته شده توسط بهمن در چهارشنبه چهارم دی 1387 و ساعت 18:41 |
 

قطاري كه به مقصد خدا مي رفت ، لختي در ايستگاه دنيا توقف كرد و پيامبر رو به جهانيان كرد و گفت:

مقصد ما خداست . كيست كه با ما سفر كند؟

كيست كه رنج و عشق توامان بخواهد ؟

كيست كه باور كند دنيا ايستگاهي است تنها براي گذشتن ؟


قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندكي بر آن قطار سوار نشدنداز جهان تا خدا هزار ايستگاه بود.

در هر ايستگاه كه قطار مي ايستاد ، كسي كم مي شد قطار مي گذشت و سبك مي شد ، زيرا سبكي قانون راه

خداست .

قطاري كه به مقصد خدا مي رفت، به ايستگاه بهشت رسيد . پيامبر گفت اينجا بهشت است . مسافران بهشتي

پياده شوند،اما اينجا ايستگاه آخر نيست .

مسافراني كه پياده شدند ، بهشتي شدند .اما اندكي ،باز هم ماندند ،قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند.

آنگاه خدا رو به مسافرانش كرد و گفت :

درود بر شما ،راز من همين بود .آن كه مرا ميخواهد ، در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد .

و آن هنگام كه قطار به ايستگاه آخر
رسيدديگر نه قطاري بود و نه مسافري .

+ نوشته شده توسط بهمن در چهارشنبه چهارم دی 1387 و ساعت 18:38 |
عاشورا یعنی...
 
عاشورا يعني قطرات اشكي كه حسين براي فرداي اهل بيتخويش ريخت ، عاشورا
 
يعني جمع كردن خارهاي بيابان در شب تاريك ، يعني سيراب كردنكودك شيرخواره با
|
سرانگشتان پيكاني تيز، عاشورا يعني ضجه هاي كودكاني غريب درصحرايي سوزان ،
 
يعني فرو رفتن خارهاي بيابان در پاهاي كودكانه اي كه به دنبال عشقنداي لبيك
 
سرداده بودند ، يعني اوج مردانگي و ايستادگي ، يعني تجسم تمام غيرت هايكه  در
 
چشمهاي نجيب عباس سو سو ميزد، عاشورا يعني دلدادگي به سرچشمه پاكيها ،
 
يعنيطعم شيرين عطش در كنار يار، پيامد عشق ورزي به نور ، عاشورا يعني صداي
 
گريه هايي كهاز سر تشنگي در گلو خفه ميشد، يعني پر كردن مشك آب در عين
 
عطش ، يعني پرپر شدن و دمبر نياوردن ، يعني به آسمان پرتاب كردن خون گلوي
 
شش ماهه اي كه از تشنگي به چشمانپدر خيره شده بود، يعني دفن كردن تمام
 
احساس خويش در پشت خيمه ها ، عاشورا يعنيوادع آخرين خواهري خسته با برادري
 
از جنس نور، يعني عين صداقتي كه در آسمانها نظيرنداشت ، يعني سكوتي كه در
 
تمام فريادها به گوش رسيد ، و نوازشي كه بر چشمان پير وفرتوت خاكستر نشسته
 
مردمان آواز شكست پيروز را زمزمه ميكرد، عاشورا يعني فرود همهغيرت هاي آسمان
 
در زمين و پرواز همه پاكيها به آسمان...
 
فعلا
 
یاحق
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
یاحسین
+ نوشته شده توسط بهمن در چهارشنبه چهارم دی 1387 و ساعت 17:18 |
تامی کوچولو به تازگی صاحب یک برادر شده بود ومدام به پدر ومادرش اصرار می کرد که او را با برادر

کوچکش  تنها بگذاردند .

پدر مادر می ترسیدند .تامی مثل بیشتر بچه های چهار پنج ساله به برادرش حسودی کندوبه او آسیبی

برساند.

برای همینبه او اجازه نمی دادند با نوزاد تنها بماند اما در رفتار تامی هیچ نشانی از حسادت دیده نمی

شد  با نوزاد مهربان بود واصرارش برای تنها ماندن با روز به روز بیشتر می شد  بالاخره پدر ومادر به او ا

جازه دادند

 

تامی با خوشحالی به اتاق نوزاد رفت ودر راپشت سرش بست. تامی کوچولو به طرف برادر کوچکترش ر

فت.صورتش را روی صورت او گذاشت وبه آرامی گفت:داداش کوچولو به من بگو خدا چه شکلیه؟؟؟ من

کمکم داره یادم میره 

+ نوشته شده توسط بهمن در دوشنبه دوم دی 1387 و ساعت 19:13 |
همه ی دنیا در حکم یک دوربین عکاسی است ...لبخند بزنید****

زندگی کوتاه تر از آن است که عشق ورزیدن را برای لحظه ی اخر بگذاریم****

ماه را هدف قرار بده تا اگر به خطا رفتی جایی میان ستارگان سردراوری****

یادت باشه:سه چیز در زندگی انسان مهم است:اول انکه مهربان باشید.

                                                                     دوم انکه مهربان باشید.

                                                                              سوم انکه مهربان باشید.****

بخاطر بسپار !!!اسانسوری که بتواند شما را به بالاترین طبقه ی موفقیت برساند از کار افتاده است ...

وشما ناگزیر ید که طبقات موفقیت را پله پله بالا بروید.****

+ نوشته شده توسط بهمن در دوشنبه دوم دی 1387 و ساعت 17:46 |

  به نام خدا

!!! دادوستد زنان در حرمسرا سلطان

magnify
حرمسرا به عنوان یک شهر کوچک و امن

از میان حرمسراهای مشرق زمین حرمسرای "توپکاپی سرا" که به فرمان
سلطان اسماعیل در استانبول بنا شد یکی از شاهکارهای معماری اسلامی به شمار
می آید. سلاطین عثمانی در این قصر باشکوه قرن ها زندگی می کردند و از
همین جا بود که بر سراسر امپراطوری عثمانی حکومت می کردند. این
حرمسرا در واقع شهر کوچکی است در دل شهری بزرگ با دیوارهایی بلند
که خانوادهء سلطان، فرزندان و زنان او را در میان می گرفت و برای آنها
"امنیت" و "محرمیت" به وجود می آورد. این حرمسرا دارای چهارصد
اتاق، ده حمام، دو مسجد، یک بیمارستان و یک زندان است. از این نظر
حرم "توپکاپی سرا" بیش از آن که مکانی باشد برای تن کامگی سلاطین
عثمانی، یک مقر حکومتی و تضمین کنندهء امنیت خانوادهء سلطان بود.
"حرم" در زبان عربی به معنای یک محدودهء ممنوع و یک مکان امن
است. در صدر اسلام حرم پناهگاه زنان بی پناه، بی چیز و خیابانگرد بود.
 بعدها این فکر که حرم می بایست مکانی امن باشد، معماری حرمسرا را
تحت تأثیر قرار داد. حرمسرا قصری بود باشکوه در میان دیوارهایی بلند با
باغ های باصفا و اندرونی و بیرونی. ساکنان این عمارت یعنی زنان
حرمسرا تنها با حجاب کامل و به همراهی نگهبانان می توانستند از
حرمسرا بیرون بیایند. از این نظر حرم نه تنها تضمین کنندهء امنیت
سلطان و خانواده اش بود، بلکه تسلط مرد بر زن را نیز تضمین و تثبیت
می کرد، و آن را در انظار عموم به نمایش می گذاشت
 
+ نوشته شده توسط بهمن در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387 و ساعت 13:52 |

بعضی ازچشمها راه به جهنم داشت شعله وار و سوزان.کو دکی با

مورچه ای بازی می کرد چشمانش زلال اما گرسنه

رها شدم در جریانی که نمی دانم سر اغازش از کجا و پایانش تا به

کجا خواهد بود

چهره ها سرد،نگاه ها بی رمق

و دروغ و دروغ.... به دنبال یافتن چیزی امده بودم خوب در خاطرم

مانده است.سعی می کنم درست و صحیح بیندیشم

به جستجوی حسی عمیق، زلال و قوی

جستجو می کنم تا در ارتعاش صدایی حس را بیابم ..و تنفسی پاک

خیره شدم به او... درون انسانها جنگلی انبوه پر از چشمه ، گلهای

رنگارنگ ولی همه مسموم

بی تفاوت نه عشق نه عاطفه نه معرفت حتی اشکها ! نوع دیگری

است

خیره شدم به او...درونش برهوتی که تا چشم کار می کند تلی از

شن است، احساس تنهایی، پوچی،سردی..نه شاد نه غمگین مثل

سنگ !همه جا بوی حسادت ، اغوشها پر از بد بینی و شک و ریا..

بوی تند اویشن! دلها همه بی تپش نفسها بوی کافور ! صورتکها

کبود! سردی که استخوان ها را در هم می شکند و وجود را له

میکند

جنگلها انبوه ولی پر از ابهام و سوالهای بی جواب با همهمه با کفتار

هایی که کمین کرده اندو چه راحت نفس می کشند و چه

فریبانه و زشت به ذهنها راه می یابند... فریاد می کشم

در جستجوی با قی مانده ی حسم بودم بازو وانش مرا بخود می

کشید زمانی بستره ارامشم و زمانی بستره مرگم بود!

غرورم بانگ

بر می داشت ..، بسوی حسم می رفتم ..شتاب گامهایم را می دید

ناله می کرد به چشمانش ننگرمن غرور را تحقیر می کردم و

بسویش

می رفتم با فریاد شوق... , انتظار... ، در خا موشیم و تنها ییم سخت

 گریستم و چقدر تلخ.. در خاطرم مانده است به دنبال یافتنش

امدم. در رویای شکننده ام او را می دیدم که گنگ و دلنشین بود ،

نوازشهای دست او ! این تازیا نه های شوق پاداش پوچ انتظار من

بود

اسمان سر در گریبان کرده بود و می گریست و کودک هنوز گرسنه

 بود، کفتار می خندید چشمانم را می بندم عمیق ترین سردی را

حس می کنم

+ نوشته شده توسط بهمن در شنبه نهم آذر 1387 و ساعت 16:53 |
ميدوني وقتي خدا داشت بدرقه ات مي كرد

 بهت چي گفت ؟جايي كه ميري مردمي داره كه

 مي شكننت نكنه غصه بخوري من همه جا

 باهاتم . تو تنها نيستي . توكوله بارت عشق

 ميزارم كه بگذري، قلب ميزارم كه جا بدي،

 اشك ميدم كه همراهيت كنه، ومرگ كه بدوني

 برميگردي پيشم....

+ نوشته شده توسط بهمن در شنبه نهم آذر 1387 و ساعت 8:11 |
ميدوني وقتي خدا داشت بدرقه ات مي كرد بهت چي گفت ؟جايي كه ميري مردمي داره كه مي شكننت نكنه غصه بخوري من همه جا باهاتم . تو تنها نيستي . توكوله بارت عشق ميزارم كه بگذري، قلب ميزارم كه جا بدي، اشك ميدم كه همراهيت كنه، ومرگ كه بدوني برميگردي پيشم....
+ نوشته شده توسط بهمن در شنبه نهم آذر 1387 و ساعت 8:10 |
یه روز یک پسر کوچولو که می خواست انشا بنویسه از پدرش می پرسه: پدر

جان! لطفا برای من بگین سیاست یعنی چی؟ پدرش فکری می کنه و میگه:

 بهترین راه اینه که من برای تویه مثال در مورد خانواده خودمون بزنم که تو متوجه

 سیاست بشی.

 

من حکومت هستم.چون همه چیز رو در خونه من تعیین می کنم.مامانت دولت

هست.چون کارهای خونه رو اون اداره می کنه.کلفت مون ملت مستضعف و پا برهنه

هست.چون از صبح تا شب کار می کنه و هیچی نداره. تو روشنفکری چون داری

درس می خونی و پسر فهمیده ای هستی.داداش کوچیکت که 2 سالشه,نسل آینده است.امیدوارم متوجه شده باشی

که منظورم چی هست و فردا بتونی در این مورد بیشتر فکر کنی.

 

پسر کوچولو نصف شب با صدای برادر کوچکش از خواب می پره,میره به اتاق برادر

 کوچکش و میبینه زیرش رو کثیف کرده و داره توی گه خودش دست و پا می زنه. می

ره توی اتاق خواب پدر و مادرش و میبینه پدرش توی تخت نیست و مادرش به خواب

 عمیقی فرو رفته و هر کاری می کنه مادرش از خواب بیدار نمی شه.می ره توی اتاق

 کلفتشون که اون رو بیدار کنه,میبینه باباش توی تخت کلفتشون خوابیده و داره ترتیب

اون رو میده. میره و سر جاش می خوابه و فردا صبح از خواب بیدار میشه.

 

فردا صبح باباش ازش می پرسه: پسرم! فهمیدی سیاست چیه؟ پسر میگه: بله پدر,

دیشب فهمیدم که سیاست چی هست.سیاست یعنی این که حکومت ترتیب ملت مستضعف

 و پابرهنه رو میده,در حالی که دولت به خواب عمیقی فرو رفته و روشن فکر هر

کاری می کنه نمی تونه دولت رو بیدار کنه,در حالی که نسل آینده داره توی گه خودش

 دست و پا می زنه

+ نوشته شده توسط بهمن در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387 و ساعت 14:20 |
مرد و زن جواني سوار بر موتور در دل شب مي راندند. آن ها عاشقانه يکديگر را دوست داشتند

زن جوان:يواش برو من مي ترسم.

مرد جوان:نه، اين جوري خيلي بهتره.

زن جوان:خواهش مي کنم، من خيلي مي ترسم.

مرد جوان:خوب، اما اول بايد بگويي که دوستم داري.

زن جوان:دوستت دارم، حالا مي شه يواش تربروني.

مرد جوان:مرا محکم بگير.

زن جوان:خوب،حالا مي شه يواش تر بري.

مرد جوان:باشه به شرط اين که کلاه کاسکت مرا برداري و روي سر خودت بگذاري، آخه نمي تونم راحت برونم. اذيتم مي کنه.

روز بعد واقعه اي در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سيکلت با ساختمان حادثه آفريد. در اين سانحه که به دليل بريدن ترمز موتورسيکلت رخ داد، يکي از دو سرنشين زنده ماند و ديگري درگذشت .   Image 

مرد جوان از خالي شدن ترمز آگاهي يافته بود . پس بدون اينکه زن جوان را مطلع کند با ترفندي  کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست تا براي آخرين بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.   Image  


دمي مي آيد و بازدمي مي رود. اما زندگي چيزي غير از اين است و ارزش آن در لحظاتي تجلي مي يابد که نفس آ دمي را مي برد

+ نوشته شده توسط بهمن در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387 و ساعت 14:18 |
 
بگذار که بر شاخه این صبح دلاویز magnify
بگذار که بر شاخه این صبح دلاویز
بنشینم و از عشق سرودی بسرایم
آنگاه به صد شوق چو مرغان سبکبال
پرگیرم از این بام و به سوی تو بیایم
خورشید از آن دور از آن قله پر برف
آغوش کند باز همه مهر همه ناز
سیمرغ طلایی پر و بالی است که چون من
از لانه برون آمده دارد سر پرواز
پرواز به آنجا که نشاط است و امید است
پرواز به آنجا که سرود است و سرور است
آنجا که سراپای تو در روشنی صبح
رویای شرابیست که در جام بلور است
آنجا که سحر گونه گلگون تو در خواب
از بوسه خورشید چو برگ گل ناز است
آنجا که من از روزن هر اختر شبگرد
چشمم به تماشا
چشمم به تماشا و تمنای تو باز است
من نیز چو خورشید دلم زنده به عشق است
راه دل خود را نتوانم که نپویم
هر صبح در آیینه جادویی خورشید
چون می‌نگرم او همه من، من همه اویم
او روشنی و گرمی بازار وجود است
در سینه من نیز دلی گرمتر از اوست
او یک سر آسوده به بالین ننهاده است
من نیز به سر می‌دوم اندر طلب دوست
ما هر دو در این صبح طربناک بهاری
از خلوت و خاموشی شب پا به فراریم
ما هر دو در آغوش پر از مهر طبیعت
با دیده جان محو تماشای بهاریم
ما آتش افتاده به نیزار ملالیم
ما عاشق نوریم و سروریم و صفاییم
بگذار
بگذار که سرمست و غزلخوان من و خورشید
بالی بگشاییم و به سوی تو بیاییم
فریدون مشیری
+ نوشته شده توسط بهمن در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387 و ساعت 13:52 |
 
قدمهاي من و ياد تو magnify
...باران با قدمهای من و یاد ِ تو چه خوب بازی می کند
.اینجایی. درست در کنار ِ من. دستانت در دستم. نگاهت در نگاهم
پاییز است. باران می بارد. برای تو. برای وقتهایی که از دست ِ چراهای بی جواب ِ این زندگی فرار می کنی و به این شهر ِ شلوغ ِ بی احساس پناه می آوری. تا خیست کند. تا شاید حواست برود به چتری که باز فراموش کردی با خودت ببری! باران می بارد. نم نم. پیوسته. بی وقفه. اما گاهی. هر از گاهی. همان وقتهایی که درست روز و تاریخ و ماه و سالش با دلتنگیهایت یکی می شود. آنوقت من باز نمی فهمم این باران است که می بارد، یا که من

می دانم. بهانه هایم زیاد شده. دلتنگیهایم. ولی چه کنم؟
آخر وقتی همین حوالیها نسشته ای و پرده های اتاقت را کنار زده ای و داری تو هم به باران نگاه می کنی و قطره هایش هی می
زند به شیشه و صدایش هی می پیچد در گوشت، بی انصافی است کنارم نباشی و کمی آرامم نکنی

...تمام ِ این روزها و سالهایم برای تو. تمام ِ حتی این بارانهای ناگهانی و دلچسب


+ نوشته شده توسط بهمن در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387 و ساعت 12:40 |
+ نوشته شده توسط بهمن در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387 و ساعت 7:29 |

+ نوشته شده توسط بهمن در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387 و ساعت 7:15 |
زندگی از دیدگاه تو چیست ؟
می گویند زندگی رسم خوشایندیست ...
می گویند زندگی ضرب ِ زمین در ضربان ِ دلهاست ...
 غریبی است که یک مرغ مهاجر داردمی گویند زندگی حس
...
وباز می گویند
زندگی چیزی نیست که لبه طاقچهء عادت از یاد
ِ من و تو برود
باور تو چیست از تصویر زندگی ؟!
+ نوشته شده توسط بهمن در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387 و ساعت 6:58 |
تقدیر
+ نوشته شده توسط بهمن در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387 و ساعت 15:32 |

باید تورو پیدا کنم شاید هنوزم دیر نیست

تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست
با این که بی تاب منی بازم منو خط میزنی
باید تورو پیدا کنم تو با خودت هم دشمنی

.
کی با یه جمله مثل من می تونه آرومت کنه
اون لحظه های آخر از رفتن پشیمونت کنه
دلگیرم از این شهر سرد، این کوچه های بی عبور
وقتی به من فکر میکنی حس میکنم از راه دور

.
آخر یه شب این گریه ها سوی چشامو میبره
عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی میپره
باید تورو پیدا کنم هر روز تنها تر نشی
راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی

.
پیدات کنم حتی اگه پروازمو پرپر کنی
محکم بگیرم دستتو احساسمو باور کنی
.
باید تورو پیدا کنم شاید هنوزم دیر نیست

تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست
باید تورو پیدا کنم هر روز تنها تر نشی
راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی

.

+ نوشته شده توسط بهمن در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387 و ساعت 15:22 |
به دانه های انار ایمان دارم.........چون قلبش از میان پیداست...!!
+ نوشته شده توسط بهمن در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387 و ساعت 15:10 |
گیس رها می کنی در باد...آرام آرام جان می گیرد و تاب می خورد در میان هم... تارو پود این احساسان پیداست...!!!مستند تارو پوود...!!!
.
.
.
به زودی...!!!
.

+ نوشته شده توسط بهمن در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387 و ساعت 15:4 |

بعد مرگم نه به خود زحمت بسياردهيد
  نه به من برسر گور و کفن آزاردهيد
 
 نه پي گورکن و قاري و غسال رويد
 نه پي سنگ لحد پول به حجار دهيد

 به که هر عضو مرا از پس مرگم به کسي
 که بدان عضو بود حاجت بسيار دهيد

اين دو چشمان قوی را به فلان چشم چران
 که دگر خوب دو چشمش نکند کار دهيد

 وين زبان را که خداوند زبان بازي بود
  به فلان هوچی رند از پی گفتاردهید

 کله ام را که همه عمر پر از گچ بوده است 
  راست تحويل علي اصغر گچکار دهيد

  وين دل سنگ مرا هم که بود سنگ سياه
 به فلان سنگتراش ته بازار دهيد

 کليه ام را به فلان رند عرق خوارکه شد
  ازعرق کليه او پاک لت و پار دهيد
 
 ريه ام را به جواني که ز دود و دم بنز 
 درجواني ريه او شده بيمار دهيد
  
 جگرم را به فلان بی جگر بی غیرت
 کمرم را به فلان مردک زن باز دهید

 چانه ام را به فلان زن که پي وراجي است
  معده ام را به فلان مرد شکمخواردهيد

 گر سر سفره خورد فاطمه بي دندان غم  
  به که، دندان مرا نيز به آن ياردهيد

  تا مگر بند به چيزي شده باشد دستش
!!!  لااقل تخم مرا هم به طلبکاردهید


+ نوشته شده توسط بهمن در دوشنبه بیستم آبان 1387 و ساعت 16:30 |
پروردگارم

به من آرامش ده تا بپذ یرم آنچه را که نمیتوانم تغییر دهم

دلیری ده تا تغییر دهم آنچه را که می توانم تغییر دهم

بینش ده تا تفاوت این دو را بدانم !

مرا فهم ده تامتوقع نباشم دنیا و مردم آن

مطابق میل من رفتار کنند !
 
 گر کس تو را به جستن یافت، من به گریختن یافتم.

گر کسی ترا به ذکر کردن یافت، من تو را به فراموش کردن یافتم.

گر کسی تو را به طلب یافت، من خود، طلب از تو یافتم.

چون وجود تو پیش از طلب و طالب است، طالب از آن در طلب است،

که بی قراری بر او غالب است.

عجب آن است که یافت، نقد شد و طلب برنخاست.

حق دیده ور شد و پرده ی عزّت به جاست

+ نوشته شده توسط بهمن در دوشنبه بیستم آبان 1387 و ساعت 13:37 |
www.loverfa.com

+ نوشته شده توسط بهمن در دوشنبه بیستم آبان 1387 و ساعت 13:35 |
 www.loverfa.com
+ نوشته شده توسط بهمن در دوشنبه بیستم آبان 1387 و ساعت 13:32 |
www.loverfa.com
+ نوشته شده توسط بهمن در دوشنبه بیستم آبان 1387 و ساعت 13:29 |
+ نوشته شده توسط بهمن در دوشنبه بیستم آبان 1387 و ساعت 13:28 |
+ نوشته شده توسط بهمن در دوشنبه بیستم آبان 1387 و ساعت 12:46 |
+ نوشته شده توسط بهمن در دوشنبه بیستم آبان 1387 و ساعت 12:46 |
+ نوشته شده توسط بهمن در دوشنبه بیستم آبان 1387 و ساعت 12:45 |


Powered By
BLOGFA.COM